تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers MY LOVE HASTI

از مسافرت برگشتیم

سلام به همه دوستای خوب و مهربون وبلاگی ممنون از همه اونایی که تو این مدت به ما سر زدین و ما رو تنها نذاشتن

ما هم از مسافرت برگشتیم این دو هفته مثل دو روز برامون گذشت تا اومدیم به خودمون بیاییم دیدیم که تموم شد و باید برمی گشتیم .

روز شنبه ۹/۸/۸۸ راه افتادیم ساعت ۳:۴۰ دقیقه بعدازظهر من از روز قبلش حالم به طرز وحشتناکی بد شد آنفلوآنزا از نوع خیلی شدید البته( آنفلوآنزای معمولی) یهو تموم بدنم رو گرفت و منو به طرز خیلی خفنی زمین گیر کرد همون روز رفتم دکتر و آمپول و دارو و درمان خلاصه اینکه تموم این مدت رو باهاش درگیر بودم و خودم رو دارو درمان می کردم مسافرتی که از اولش با مریضی شروع بشه رو تصورش رو بکنین

بگذریم روز یکشنبه ساعت ۴ بعدازظهر سمنان بودیم مامانم دم در رو داشت آب و جارو می کرد که ما پیاده شدیم از ماشین هستی تا مامانم رو دید فورا رفت طرفش و بغلش کرد جای بسی تعجب بود فکر نمی کردم که انقدر راحت کنار بیاد چون الان فکر کنم که یه ۷ ماهی می گذشت از وقتی که مامانم اینا رو دیده بود به هر حال اولش خیلی خوب شروع شد برای هستی سوگل رو که تا دید انگار که تموم مدتش رو با سوگل بوده باشه پرید تو بغلش با همه خوب تا کرد با همه در اصل آشنا بود خوشحال بودم از اینکه غریبگی نمی کنه چون سری قبل از کنار من و بابایی تکو.ن نمی خورد ولی این سری خدار و شکر چند باری هم بدون ما بیرون رفت و چند باری هم خونه تنها موند با بچه ها

با بچه ها خوب بازی می کرد البته فقط با بزرگ تر از خودش با کوچیکتر از خودش کاری نداشت کمتر سراغش کوچیکترا می رفت بیشتر سراغ بزرگ تر از خودش و مخصوصا سوگل و عمو علی خیلی با اینا عیاق شده بود خلاصه کلام اینکه به هستی خیلی زیاد خوش گذشت ماشالا صبح با ما بیدار می شد شب با ما ساعت ۱۲ ۱ هر وقت که ما می خوابیدیم می خوابید

تو این مسافرت هیچ حایی نرفتیم اولا اینکه هوا خیلی سرد بود از ترس سرما خوردن هستی . دوما اینکه من خودم هم اصلا حالم خوب نبود واقعا که مریضی حالم رو گرفت   

به هر حال این مدت برای من زیاد خوب نبود هیچ جایی نتونستم برم و هیچ کار مثبتی هم نتونستم انجام بدم تنها کار مثبتم این بود که هستی رو بردم آتلیه و کلی عکس ازش گرفتم خیلی عکساش قشنگ شده بودن البته هنوز آماده نشده یه ۲۰ روزی طول میکشه از ژستای بچه ام کلی کیف کردم یارو عکاس می گفت وقتی دیدمش فکر نمی کردم انقدر خوب باهامون همکاری کنه ولی عکساش واقعا معرکه شده بودن اگر که برامون رو سی دی بریزه حتما میذارم براتون .

 در ضمن با عرض شرمندگی از دختر گلم هستی و از شما ها باید بگم که این بیماری منو از گرفتن تولد هم منصرف کرد خیلی دلم سوخت ولی خوب حتما قسمت این جوری بود یعنی هر کاری می کردم که یه روز رو برای تولد اختصاص بدم موفق نشدم تنها موفق به گرفتن عکس شدم بازم از دخترم واقعا شرمنده ام دوستت دارم مامانی برام خیلی عزیزی ولی برات جبران می کنم 

در کل روی هم رفته همین که خانواده رو دیدیم واقعا تو روحیه مون تاثیر مثبت داشت واقعا خوب بود کلی دلمون باز شد ولی خوب خیلی از کارایی رو هم که می خواستیم انجام بدیم نشد دیگه نتونستیم تا روز سه شنبه ۱۹/۸/۸۸ سمنان بودیم و ۲۰/۸/۸۸ هم روز برگشتنمون بود برگشتیم با یه دنیا دلتنگی و ...........

قربون اون ژست قشنگت برم

 قربون اون نگات بشم عزیزم

  Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me تولد تولد تولدت مبارک عزیزم قربون اون ژست قشنگت بشم مامانی دوستت دارم یه عالمه  هر چی بگم بازم کمه می خوام بخورمت خام خام بچه ام اینجا مریض شده روز بعد از تولد مادرت نباشه تو مریض بشی عزیز دلم اولین عروسکی که بعد از به وجود اومدن نطفه برای دخترم خریدیم Image Hosting by imagefra.me کتابها و پازل  هایی که به مناسبت روز جهانی کودک براش گرفته بودیم کادوی تولد خاله مرضی و عمو رضا   اون جارو روی صندلی هم کادوی خاله سمانه و عمو پرویز دخترم از الان هنرمنده داره خودش رو آرایش می کنه  اینم کادوی خاله مرضی و عمو رضا Image Hosting by imagefra.me آماده برای بیرون رفتن دم درب خروجی اینم به عنوان اختتامیه دوستت دارم مامانی البته بازم عکسا نیمه کاره موندن بقیه رو در پست بعدی میذارم همه این عکسا برای بعد از دو سالگی هستی خانمون


 

نوشته شده توسط maryam & iraj در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 13:54 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارک عزیزم

اینجا رو فقط می نویسم تا برای اینکه بعدها خدای ناکرده فکر نکنی که روز تولدت رو یادمون رفته بود نه عزیزم روز تولد تو اونقدر برای ما عزیز و دوست داشتنیه که مگه میشه یادمون رفت از روز ۵ آبان همین طور پیامهای تبریکت سرازیر میشه از خاله ها مادرجونا و عمه ها و بقیه دوستت داریم مامانی الان دیگه دو سالت هم تموم شد می بینی عزیزم دوسال گذشت ولی خیلی خوب گذشت وایه من و بابایی تو این دوسال فوق العاده بودی عزیزم تموم هستی ما تقدیم به تو

حتما تو یه پست مفصل تری عکس تولد بندر و اگر که خدا بخواد و بریم سمنان با عکسای سمنان رو با هم براتون می ذارم فقط تو این پست خواستم به دخترم روز تولدش رو تبریک بگم

در ضمن دوستای خوب و مهربون ما شنبه بلیط داریم برای سمنان یه دو هفته ای فکر کنم که نتونم بهتون سر بزنم ولی همچنان من منتظر حضور سبزتون هستم

منتظرم بمونین اگر که خدا بخواد بر می گردم

 

راستی یه چیزی رو ازپیشرفت هستی یادم رفته بود بگم اونم اینکه روزی که من رفتم از شهر نمایش براش کتاب بگیرم سری می می نی رو احساس کردم که براش مفهومش سخته برای همین هم براش یه دونه از می می نی بیشتر نگرفتم و با یه عالمه کتاب دیگه حالا الان می می نی رو از اول تا آخرش برات تعریف می کنه حتی با هات تو خوندنش همراهی می کنه ولی بقیه رو طرفش هم نمی ره پشیمون شدم از اینکه سری کامل می می نی رو براش نگرفتم حتما براتون عکساش رو می ذارم یادم نرفتهها کادوی روز کودک و تولد و همه رو با هم می ذارم


 

نوشته شده توسط maryam & iraj در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت


شروع پروژه شیر گرفتن

خدا یا کمکم کن تا بتونم و صبر بده به دخترم تا بتونه .

از روز سه شنبه ۲۸/۷/۸۸ به طور ناگهانی تصمیم گرفتم که جدی کنم این پروژه رو تا بعداز ظهر که من سر کار بودم هیچ از بعدازظهر تا شب هروقت اومد سراغش گفتم مامان می می اووف شده رفتم از داروخانه گیاهی یه کم صبرزرد گرفتم تا اون موقع ندیده بودم ولی تعریفش رو زیاد شنیدم تا موقع خوابیدن گیر نداد یعنی بهتر بگم اصلا سراغی ازش نگرفت دیگه ساعت تقریبا ۱۱:۳۰ موقع خواب شروع شد هی می کفت مامان می می اووف شده منم هی با حالت گریه می گفتم آره مامان درد می کنه هی بوس می کرد می گفت بوس کنم خوب شه خلاصه چشمتون روز بد نبینه شب اول اصلا گریه نکرد ولی خوب تا ساعت ۲ بعد از نیمه شب هم نمی خوابید هی مامان کتاب بخونیم مامان بازی کنیم منم برای اینکه اذیتنشه هر کاری که می خواست البته از نوع قانونی اش براش می کردم تا ساعت دو گفتم هستی جونم من دارم می خوابم شما هم هر وقت دوست داشتی بخواب دیگه نفهمیدم کی خوابش برد تا صبح هم فقط یه بار بیدار شد و تو خواب می گفت می می اووف شده الهی من بمیرم استرس من بیشتر از خودش بود شب او به خیر گذشت

شب دوم که چهارشنبه بود بازم تا شب اصلا گیر نداد ولی دیگه آخر شب وای که شب دوم خیلی اذیت کرد هم خوابش می یومد هم می می می خواست هی می گفت مامان خوب شده خلاصه تا صبح یه سه چهار باری بیدار شد و گریه می کرد دیگه واقعا اشک خودم داشت در می یومد ولی دستش درد نکنه بابایی اصلا نذاشت من بلند شم خودش بیدار می شد و بغلش می کرد و نهایتا روی پای بابایی خوابش می برد اصلا طاقت این همه گریه زاری و نداشتم فقط برام دعا کنین تا خدا صبری بده و بتونیم دو تایی با هم تحمل کنیم  خدایا کمک کن تا رو رفتار و اعصاب هستی تاثیر نذاره کمکمون کن حالا برای پنج شنبه جمعه میریم بندر البته اگر که خدا بخواهد شایدیه تولد پیشاپیش براش بندر بگیرم در ضمن سمنان هم جور شد البته ۵۰ تاش جوره چه سمنان بگیرم تولد چه بندر هیچ کدوم روز تولدش نمیشه بچه ام یه دونه اش زودتره و یکی دیگه اش هم با تاخیر مهم تولده عزیزم دوستت دارم خیلی زیاد

اینم یه کارت پستال زیبا به سفارش خودمن البته من چیز دیگه ای مد نظرم بود ولی اینم بد نشد بازم ممنون

Image Hosting by imagefra.me

شب سوم  و چهارم رو برای اینکه به هستی سخت نگذره و براش یه ذره بهتر باشه بردمش بندر خیلی خوب بود بهش خوش گذشت اصلا هم زیاد اذیت نکرد فقط اذیت هستی مال شباس ولی اون دو شب رو هم گذروند بدون اینکه حتی یه ذره بهونه گیری کنه فقط یه سره می گفت که مامان می می اووف شده بوس کنم خوب بشه بخورم الهی قربون اون زبونش بشم دوستت دارم مامانی فکر کنم که من خودم استرسم بیشتر از هستی بود خیلی نگرانش بودم شنبه صبح که داشتیم از بندر برمی گشتیم چشمتون روز بد نبینه دیدم تب کرده چه تبی فورا دارو رو شروع کردم تا بعدازظهر که ببرمش دکتر خدا رو هزار مرتبه شکر که چیزیش نبود گفت یه ویروس و خیلی زود هم رد می کنه همون روز شنبه و شبش رو بی حال بود ولی خدا رو هزار مرتبه شکر الان خیلی بهتره

در ضمن روز جمعه برای هستی بندر یه جشن کوچولو گرفتیم هم به مناسبت اینکه از شیر گرفتمش و هم اینکه بچه ام نزدیک به تولدش بود و ۵ آبان هم وسط هفته میشه کادوهای خوشگلی گرفت حتما تو پست بعدی براتون عکس می ذارم . خدا یا شکرت

 پی نوشت به هستی گلم :مامانی می دونی تازه می فهمم که چه لذتی داشت وقتی تو بغلم محکم فشارت می دادم و تو  هم با ذوق و شوق عشقت بود فقط می می خوردن دلم واقعا واسه اون روزا تنگ شده البته می دونی مامانی عزیزم باید یه روزی این کار رومی کردم حالا شایدتفاوتش چند روزی می بود ولی باید انجام می شد . به هر حال اینم یه نشونه دیگه از بزرگ شدن و خانم شدنت عزیزم

از ایرج عزیزم هم ممنونم که این روزا واقعا بهم کمک کرد و بهم انگیزه داد تا این کار رو انجام بدم و بهم دلداری داد .

منتظر عکسای هستی به همراه تولد باشید

ضمنا پیشاپیش تولد گل دخترمون رو بهش تبریک می گم و می بوسمش و براش صدها سال پر از موفقیت و دوست داشتن رو آرزو مندم

قربونت بشه مامان

 


 

نوشته شده توسط maryam & iraj در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت



 

 

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران