تبليغاتX
MY LOVE HASTI

 درباره وبلاگ

من و ایرج عزیزم در تاریخ 22 بهمن 82 با یه دنیا عشق به عقد هم درآمدیم در تاریخ 23 شهریور 83 زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کردیم و در تاریخ 5 آبان 86 خدای مهربون دختری به ما عطا کرد که ثمره این عشق خوب و قشنگ بود دختر شد تموم زندگی من و بابایی با نفسهاش نفس می کشیم و با وجودش خوشبختی رو صد چندان می بینیم هم اینک در این وبلاگ از دختر خوب و مهربون می نویسم تا وقتی که بزرگ شدی بخونی و بدونی که از کجا به کجا رسیدی و ادامه بدی دوستت داریم مامانی به اندازه تموم نفسهایی که کشیدی و می کشی و خواهی کشید
 امکانات وب








سلامي دوباره به همه دوستاي خوب و مهربون وبلاگي خيلي زياد دلم براتون تنگ شده بود ولي امان از اين همه كار و اين همه مشفله كاري و ................... اول از همه از دختر خوب و مهربونم معذرت مي خوام بابت اين همه تاخير بعد هم از شما دوستاي عزيزم

از قبل از هدمند كردن يارانه ها سر ما حسابي شلوغ شد و هنوز كه هنوزه ادامه داره واقعا ديگه مخها هنگ كرده و اعصابها به هم ريخته شده تو اداره ما كه اين شكليه بقيه جاها رو نمي دونم خيلي دلم مي خواد زودتر همه چيز رو روال بيفته و ما هم بتونيم يه استراحت درست حسابي داشته باشيم واقعا اين روزا خسته ام احساس مي كنم كه كم آوردم از همه نظر جسمي روحي فكري باز خدا خيرش بده بابايي مهربون رو كه خيلي خوب درك مي كنه و سعي بر اين داره كه آرامش ايجاد كنه تو خونه .بگذريم فكر كنم براي تاخيرم توجيه خوبي باشه تا همين جا

اين روزا با هستي خانم هم حسابي سرگرميم دخترم وافعا از همه نظر رشد كرده به نظرم روز به روز عاقل تر و فهميده تر ميشه خيلي خوب همه چيزا رو متوجه ميشه از حرف زدنش كه نگو و نپرس بعضي وقتا حرفايي رو مي زنه كه واقعا ما مي مونيم از كجا آورده و ياد گرفته ماشالا خدا براي همه تون نگهداره بچه ها رو براي ما هم همين طور از شيطنت ها و شيرين كاريهاش هم كه هر چي بگم كم گفتم  فقط چيزي كه مي دونم اينه كه اين روزا با اين همه مشغله فكري و كاري از تفريح و سرگرمي هستي هم خيلي كم شده و اميدوارم كه بتونيم خيلي زودتر از اوني كه فكرش رو بكنيم جبران كنيم

ماماني عزيزم و بهتر از جانم خيلي زياد دوستت دارم مي دونم كه الان اگر زبوني بهت مي گفتم شما هم در جوابم مي گفتي منم خيلي زياد دوستت دارم قربون اون زبون قشنگت برم مامان جونم بابت همه كم و كاستي هاي اين چند وقت ازت معذرت مي خوام و اميدوارم كه بتونم برات به بهترين نحو جبران كنم دوستت دارم بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو بكني قشنگم نازنينم تنها آرزوي من و بابايي موفقيت و شادابي و سلامتي تو دختر گلمون هست مي بوسمت و دلم خيلي برات تنگ ميشه وقتي كه نمي بينمت .حتما سري بعد با عكس ميام پيشتون

[ دوشنبه چهارم بهمن 1389 ] [ 12:33 ] [ به قلم از maryam & iraj ]
سلام دوباره به همه شما دوستاي خوب و دوست داشتني اميدوارم كه روزاتون خوب و همه چيز بر وفق مرادتون باشه عزاداريهاتون هم قبول باشه و اين ايام هم تسليت

ما هم همچنان در آرزوي رفتن به مرخصي و همچنان سرگرم كار و خونه و هستي خانم شيرين زبون و شيطنتهاش هستيم هوا هم كه كم كم به سردي ميره و من كه خيلي سرمايي هستم اصلا رغبت به بيرون اومدن از خونه نمي كنم ولي به جاش هستي خانم و بابايي مهربون از بس كه گرمايي هستن دوست دارن بيرون باشن و ...................... به هر حال روزگار داره مي گذره بدون اينكه متوجه بشيم روزا از پي هم ميان و ميرن باورتون ميشه كه سه ماه ديگه دوباره يه سال نو و جديد شروع ميشه خيلي زود گذشت نمي دونم شايد براي من زود گذشته ولي تا چشم رو هم بذاريم سال نو اومده و .......... بگذريم از اونجايي كه هستي خانم روز به روز بزرگتر ميشن التماس و درخواست هاي ما هم بيشتر ميشه براي عكس گرفتن ازشون خيلي كم پيش مياد بتونم عكساي خوب ازش بگيرم چون اصلا رضايت نمي ده به اين كار با درخواست و خواهش و تمنا چند تا عكس همين جوري  مي گيره و د فرار كه البته همين هم غنيمته ميريم سراغ عكسها

قربون اون خنده هاي نازت بشمدر حال بحث كردن با خاله آرزوعشقم لب دريا

در حال بحث با من براي بستني خوردن

آماده براي رفتن به فست فود

كشت ما رو تا يه دونه عكس بگيره

قربون اون ژستت بشم مامانم

داره بابايي رو سوال پيچ ميكنه كه چرا برامون نميارن غذامثلا در حال گوش دادن به حرفاي من كه بايد منتظر باشيم اي بابا خسته شديم ديگه

آهان مثل اينكه غذا آماده شد

عشق سيب زميني و دوغحالا بريم سراغ بقيه شيطنت هامون

اميدوارم راضي كننده باشه البته يه سري از عكساش هنوز مونده انشااله تو پست بعدي حتما ميذارمشون به احتمال خيلي زياد فردا با هستي تو مراسم شيرخوارگان هستيم حتما براتون عكس ميذارم از مراسم شيرخوارگان  

تو مراسم عزاداريهاتون ما رو يادتون نره التماس دعا

[ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 8:30 ] [ به قلم از maryam & iraj ]
سلام به همه دوستای خوب و مهربون

می دونم که خیلی خیلی دیر اومدم برای نوشتن ولی واقعا این روزا اونقدر سرمون شلوغه که اصلا من وقتم به چک کردن وب هستی هم نمی رسه چه برسه به نوشتن بگذریم امروز یه فرصتی پیش اومد تا براتون بگم از این روزایی که نبودیم اتفاقات زیادی افتاد خوب و بد به هر حال گذشت ما الان به اندازه یک ماهی هست که آماده باش هستیم و تا اطلاع ثانوی مرخصی هامون لغو شده است برای همین هم خیلی خسته ام و خیلی دلم می خواد برم مرخصی حدود یک ماه پیش برگه مرخصی رو نوشتم امضا گرفتم و بعدازظهر هم رفتیم برای خودم و هستی بلیط هم گرفتیم چون بابایی که حالا حالاها مرخصی اش لغو شده است علت همه اینها هم چیزی نیست جز ( ه د ف م ن ک ر د ن ی ا ر ا ن ه ه ا)وارد جزئیات نشیم بهتره داشتم می گفتم بلیط رو هم گرفتیم خوشحال و سرحال و قبراق صبح اول وقت پامون رو گذاشتیم اداره دیدیم بخشنامه اومده که همه مرخصی ها لغو وای حالا من بودم که مثل زغال رو آتیش جیلیز بیلیز می کردم خلاصه بلیط ها برگردونده شد به آژانس و حالها همه تو شیشه و قوطی و از این جور برنامه ها این از رفتن ومرخصی ما بگذریم بریم سراغ هستی خانم که این روزا واقعا از شیطنت هاش و شیرین زبونیهاش هر چی بگم کم گفتم

دیگه رنگها رو به طور کامل می شناسه اعداد رو به خوبی با انگشتاش و یا هر چیز دیگه ای می شماره با بن بن بن ۱ سرش حسابی گرمه خوب همه رو تشخیص میده شعرهای عمو پورنگ و شعرهای مهد کودک رو به خوبی بلده سوره کوثر رو به طور کامل یاد گرفته در حال آموزش برای سوره حمد هستیم شعر سریال قهوه تلخ و خوش نشین ها رو هم به طور کامل یاد گرفته . از زبونش هم که هر چی بگم کم گفتم یک سیاست خاص کودکانه ای هم داره که من واقعا لذتش رو می برم از شیطنت هم که چیزی نگم خیلی بهتره از دست شیطنت هاش بعضی وقتها دلم می خواد گریه کنم ولی بازم شیرینه

چند روز پیش توی مهد کودک سر کلاسش از روی صندلی به گفته خودش ( خودش رو پرت می کنه پایین از مهد که اومد اداره دیدم باباش میگه که خورده زمین و دستش ورم داره من رو می گی که دیگه نمی فهمیدم باید چه کنم اعصابم به کل قاطی کرده بود سریعا اداره رو تعطیل کردم و به اتفاق بابایی رفتیم برای دکتر بردمش اول مطب براش عکس نوشت تا رفتیم عکس بگیریم و ببریم ارتوپد ببینه و این جور برنامه من فکر کنم یه دو سالی پیر شدم واقعا اعصابم داغون بود از یه طرف از مهد کودک و مربی و از طرفی هم به خاطر خودش خیلی داشت اذیت میشد بردیمش برای عکس من گریه اون گریه خدا رو هزار مرتبه شکر دو تا دکتر عکسش رو دیدن و تشخیص دادند که فقط ضرب دیده و هیچ مشکلی نداره ولی تا به همین دوروز پیش ورم داشت و با کمپرس و این جور برنامه ها حالا خیلی بهتر شده بعد از اینکه داشت ورمش خوب میشدکبود شد از آرنج تا مچ دستش الهی من بمیرم برات مادر هنوز هم بعضی وقتها که دوست نداره کاری رو انجام بده میگه مامان دستم درد می کنه حالا جالب اینه که کاش تنبیه اش بشه ولی متاسفانه اصلا انگار تنبیهی تو کارش نیست ( هستی خانم  همچنان به کار خودش ادامه میدهد)

بقیه این روزها رو هم همچنان سه تایی با هم سرمون گرمه جدیدا هستی خانم مسیر فست فود رو یاد گرفته تا تکون می خوری که بریم بیرون میگه بریم شام بخوریم فقط عشق اون سیب زمینی های فست فود رو داره بدین ترتیب هفته ای یک شب هم ما جامون رزرو شده در فست فود پانه هست به جز رنامه مرخصی هامون و زمین خوردن هستی خانم بقیه روزای زندگی خدا رو هزار مرتبه شکر خوب و دوست داشتنی و بر وفق مراد بوده خدا رو هزار مرتبه شکر این سری از هستی عکس ندارم دارم عکس ولی تو کامپیوتر اداره نداره حتما تو پست بعدی براتون عکس میذارم

دوستتون دارم زیاد بازم از همه مخصوصا دختر گلم عذر می خوام که با تاخیر براش می نویسم ولی حتما دخترم منو می بخشه قربونش بشم که انقدر مهربون و لطیفه توی روز فکر کنم قریب به ده باری هی تکرار می کنه مامان من خیلی دوستت دارم بابایی من خیلی دوستت دارم مامان خوب و مهربونم مامان جونم اینا تکه کلام اش تو روز مامان جونم که می گه من غش می کنم براش وای واقعا دوست داشتنی میگه مامان جونم باباجونم

دخترم هستی اونقدر دوستت داریم که واقعا یه روز یه ساعت بدون تو بودن برامون سخته قربون نفسهات بشم که با نفسهات زنده ایم و زندگی می کنیم دوستت داریم زیاد  

[ چهارشنبه دهم آذر 1389 ] [ 8:6 ] [ به قلم از maryam & iraj ]